دیلی‌بولتندرگاه اخبار رسمی، اطلاعیه‌ها و بخشنامه‌ها
شمارهٔ امروزیک‌شنبه ۱۲ مهر ۱۴۰۵
۳۷۰۴ مورد در بایگانی
دیلی‌بولتن / شهرداری
اطلاعیهشهرداری تبریز

بعد از ۳۰ سال، شهادت حق من است

تاریخ انتشار: ۸ مهر ۱۴۰۵بخش: شهرداری
بعد از ۳۰ سال، شهادت حق من است

ناصر عزیزم می‌دانست که برای شهادت می‌رود. لباس تازه پوشید، وضو گرفت، جلوی آینه عطر زد و موهایش را مرتب کرد. در راه‌پله دوباره صدایش کردم و گفتم: «حاجی، امشب نرو.» نگاهی به من کرد و گفت: «حاج‌خانم، فکر نمی‌کنی بعد از ۳۰ سال، شهادت حق من باشد؟»

به گزارش شهریار به نقل از فارس،  روزی که آن پسر نوجوان در جبهه‌های جنوب رو به فرمانده کرد و گفت: «من مانده‌ام تا در جنگ و مبارزه با اسرائیل شهید شوم»، شاید هیچ‌کس تصور نمی‌کرد سال‌ها بعد، روزی از شوق بال درآورد، مسیر اداره تا خانه را با هیجان بدود، لبخند بر لب به آسمان نگاه کند و بگوید: «خداجون، خیلی دوستت دارم. »وقتی به خانه رسید، از شدت خوشحالی به هوا پرید و رو به همسرش گفت: «از آزمون دانشکده هوافضا قبول شدم. »اما این قبولی تنها یک موفقیت تحصیلی نبود؛ سرآغاز مسیری شد که هر روز او را یک قدم به رؤیای دیرینه‌اش نزدیک‌تر می‌کرد؛ رؤیای مبارزه با رژیم صهیونیستی و شهادت در این مسیر. او همان آرزویی را که سال‌ها پیش در نوجوانی بر زبان آورده بود، با خود تا آخرین لحظه حمل کرد و سرانجام در مسیر مبارزه با اسرائیل به آرزویش رسید و نامش در شمار شهدای اقتدار ایران ماندگار شد.

شهادت در روز بازنشستگی

صحبت از شهید ناصر اسدی‌دوست است، شهیدی که به تعبیر همسرش از نوجوانی به دنبال شهادت بود تا اینکه بعد از ۳۰ سال خدمت در لباس مقدس پاسداری و در آخرین روز کاری که منتظر تأیید حکم بازنشستگی بود بال در بال ملائک به خیل عظیم شهدا پیوست.

خودت را برای زندگی با یک پاسدار آماده کن

خانم ناهید قلی‌نژاد، همسر پاسدار شهید ناصر اسدی، مهمان بانوان عضو بسیج رسانه است. بدون تردید، روایت ۳۰ سال زندگی مشترک را نمی‌توان در قاب هیچ رسانه‌ای جای داد؛ زندگی‌ای سرشار از خاطراتی که هر کدام قصه‌ای جداگانه دارند.

ناهید خانم دفتر خاطراتش را ورق می‌زند و از روزی می‌گوید که خبر خواستگاری پسر همسایه، فرمانده پایگاه بسیج و جوانی خوشنام در خانه پیچید.

آقا ناصر در روز خواستگاری دو نکته را صریح و بی‌پرده با ناهید خانم در میان گذاشت و گفت: «من در زندگی خیلی آدم ساده‌زیستی بوده‌ام و ضمن اینکه عاشق لباس سبز پاسداری هستم، ۱۹۹ درصد عضو سپاه پاسداران می‌شوم. خودت را برای زندگی با یک پاسدار آماده کن. »

شاید آن روز کسی نمی‌دانست این جمله ساده، قرار است آغاز فصل مهمی از یک زندگی ۳۰ ساله باشد؛ زندگی‌ای که سرانجام به شهادت ناصر اسدی و ماندگار شدن خاطراتش در دل خانواده و دوستانش رسید.

اگر تو راضی نباشی نمی‌روم

آن‌ها دل به دل هم دادند و در ۱۹ آذرماه ۱۳۷۳ زندگی مشترک خود را آغاز کردند.

ناهید خانم هنوز برق خوشحالی را از چشمان آقا ناصر، در روزی که خبر قبولی‌اش را شنید، به یاد دارد و روایت می‌کند: «آقا ناصر آن زمان حسابدار فروشگاه بسیج بود و حدود یک سال و نیم از زندگی مشترکمان می‌گذشت.

یک روز خیلی خوشحال و پرهیجان به خانه آمد و گفت: «مسیر اداره تا خانه را دویده‌ام؛ از خوشحالی می‌خواهم پرواز کنم. در آزمون دانشکده هوافضا قبول شدم و باید به تهران بروم. »

به‌قدری خوشحال بود که انگار رتبه یک کنکور سراسری را به دست آورده است. برای لحظه‌ای مکث کرد و گفت: «اگر تو راضی نباشی، نمی‌روم. »

من هم در جوابش گفتم: «با این همه خوشحالی و ذوقی که داری و با این حالی که به خانه آمده‌ای، چطور می‌توانم بگویم نرو؟ »»

این آغاز فصل تازه‌ای در زندگی ناصر بود؛ فصلی که مسیر خدمت و عشق او به لباس سبز پاسداری را وارد مرحله‌ای جدید کرد؛ مسیری که سرانجام پس از سه دهه خدمت، به آسمان شهادت ختم شد.

ناصر پس از تحصیل در دانشکده هوافضا به تبریز بازگشت و ۱۴ سال در محل خدمت خود، به‌صورت تخصصی فعالیت کرد. اما علاقه عمیقش به کار فرهنگی، شهدا و ثبت و ضبط آثار و خاطرات آنان، او را به بنیاد حفظ آثار و نشر ارزش‌های دفاع مقدس رساند.

این تغییر مسیر هم‌زمان شد با روزهای شهادت شهید حسن طهرانی‌مقدم؛ مردی که ناصر علاقه ویژه‌ای به او داشت و دوست داشت برای زنده نگه داشتن نام و یادش کاری انجام دهد.

حاصل چند سال تلاش ناصر و همکارانش، کتاب «خط مقدم» شد؛ روایتی از زندگی و مجاهدت‌های شهید حسن طهرانی‌مقدم که بخشی از خاطرات و تلاش‌های او را برای ثبت میراث شهدا در خود جای داده است.

او با مرور فعالیت‌های همسرش در آخرین روزهای کاری، ادامه می‌دهد: «اسفندماه سال ۱۴۰۳، آخرین روزهای کاری آقا ناصر بود و تصمیم داشت بازنشسته شود. به همراه تعدادی از همکارانش فرم درخواست بازنشستگی را تکمیل کرده و به تهران فرستاده بودند.

هفته آخر اسفند، پرونده همکارانش تأیید و به تبریز ارسال شد، اما پرونده آقا ناصر بدون تأیید بازگردانده شد.

یکی از همکارانش به او گفت دوباره فرم درخواست بازنشستگی را پر کند، اما آقا ناصر در پاسخ گفت: «حتماً این کار حکمتی دارد. فعلاً دست نگه دار و پرونده مرا دو، سه ماه بعد به تهران بفرست. »

تقدیر اما به‌گونه‌ای دیگر رقم خورد؛ درست سه ماه بعد، آقا ناصر به شهادت رسید. گویی آخرین روزهای خدمت دنیایی او نیز مقدمه‌ای برای پایان این مسیر و پرواز به سوی مقصدی دیگر بود. »

آخرین ساعات زندگی آقا ناصر

این بانوی صبور کمی مکث می‌کند. وقتی از آخرین حضور همسرش در خانه می‌پرسم، ذهن و دلش به همان نیمه‌شب برمی‌گردد؛ شبی که آقا ناصر برای آخرین بار قدم به خانه گذاشت.

می‌گوید: «ساعت ۱۲ شب به خانه آمد؛ خیلی خسته بود، اما خوشحال بود. جشن غدیر برای همکارانش به‌خوبی برگزار شده بود و از این بابت رضایت داشت. گلایه کردم و گفتم: «چرا این‌قدر دیر آمدی؟ »

گفت: «حاج‌خانم، شنبه دیگر کلیدها را تحویل می‌دهم و همه‌چیز تمام می‌شود. »

همان لحظه تلفنش زنگ خورد. با یکی از همکارانش برای فردا ساعت هفت صبح قرار گذاشتند. بعد رو به من کرد و گفت: «حاج‌خانم، مبادا خواب بمانم؛ فردا ساعت هفت صبح قرار دارم. »

خوابید، ساعت سه‌ونیم بامداد بود که دوباره صدای تلفنش در خانه پیچید. سراسیمه از خواب بیدار شد و با اضطراب صحبت می‌کرد. پرسیدم: «چی شده؟ »

دو دستش را روی سرش گذاشت و با ناراحتی گفت: «فرماندهان سپاه را در تهران زده‌اند. »

آن شب، هیچ‌کداممان نمی‌دانستیم این تماس، آغاز آخرین ساعات زندگی آقا ناصر است؛ ساعاتی که به طلوعی متفاوت برای او ختم می‌شد؛ طلوعی که پایانش، شهادت بود. »

زیر لب فقط یک ذکر می‌گفت: «یا زهرا».

«یا زهرا» ذکر تمام روزها و شب‌هایش بود.

با یکی از همکارانش تماس گرفت و گفت: «بیا با هم برویم. »

اما دلشوره عجیبی به جانم افتاده بود؛ همان اضطرابی که هر بار برای مأموریت می‌رفت، سراغم می‌آمد، اما این بار جنس این دلشوره فرق داشت؛ انگار این نگرانی از جنس رفتن و برنگشتن بود.

چند بار به او گفتم: «آقا ناصر، امشب نرو؛ بمان و فردا صبح برو. تو که قرار است بازنشسته شوی و امروز هم آخرین روز کاری‌ات بود. دیگر کسی نمی‌تواند تو را بابت نرفتن مواخذه کند. »

اما قبول نکرد. وضو گرفت، مقابل آینه ایستاد، عطر زد، موهایش را مرتب کرد، لباس تازه پوشید و آماده رفتن شد.

وقتی از پله‌ها پایین می‌رفت، دوباره صدایش کردم: «آقا ناصر، این دفعه نرو...»

ایستاد، برگشت و نگاهم کرد. لبخندی زد و گفت: «حاج‌خانم، فکر نمی‌کنی بعد از ۳۰ سال، شهادت حق من است؟ »

این آخرین جمله‌ای بود که از او شنیدم.

او رفت و دل من هم با رفتنش رفت.

یک روز کامل بی خبر بودم

صبح شد و من همچنان چشم به در و گوش به زنگ نشسته بودم. تا ساعت ۱۲ ظهر هیچ خبری از آقا ناصر نداشتم. همراه پسر و دخترم به خانه خواهرم رفته بودم.

ساعت دو بعدازظهر بود که همان همکاری که نیمه‌شب همراه آقا ناصر رفته بود، تماس گرفت و پرسید: «حاج‌خانم، کجایید؟ » گفتم: «خانه خواهرم هستم. » گفت: «کیف حاج‌آقا اسدی‌دوست را می‌خواستم برایتان بیاورم. حاج‌آقا گفته این کیف را به شما بدهم. »

با تعجب پرسیدم: «حاج‌آقا خودش کجاست که کیفش را برای من می‌آورید؟ »

گفت: «نگران نباشید، حالش خوب است. حالا که این‌طور شد، کیفش را هم نمی‌آورم تا نگران نشوید. » تماس قطع شد.

نیم ساعت بعد، چند نفر از همکارانش با من تماس گرفتند و پرسیدند: «از اداره خبر دارید؟ » گفتم: «نه، خبری ندارم. » از طرفی، چون چهار سال در تهران زندگی کرده بودم، همسایه‌های سابقمان در تهران هم تماس می‌گرفتند و می‌پرسیدند: «شنیدیم تبریز هم بمباران شده؛ از حاجی چه خبر؟ حالش چطور است؟ » و من هر بار فقط یک پاسخ داشتم: «بی‌خبرم. »

هنوز نمی‌دانستم پشت این تماس‌های پی‌درپی و این سکوت سنگین، چه خبری در راه است؛ خبری که قرار بود زندگی من و فرزندانم را برای همیشه تغییر دهد.

بابای من کو

دلشوره‌ام هر لحظه بیشتر می‌شد. به پسرم، امیرحسین زنگ زدم و گفتم: «مثل اینکه محل کار بابا را زده‌اند. از بابا بی‌خبریم. بیا برویم از نزدیک ببینیم چه خبر شده. »

امیرحسین گفت: «من کار واجبی دارم، نمی‌توانم بیایم. »

اما خودش نمی‌دانست که دوستش همان لحظه با او تماس گرفته و گفته بود: «امیرحسین، چند نفر از همکاران بابات زخمی و شهید شده‌اند. بیا بیمارستان محلاتی؛ کنارشان باشیم و کمک کنیم. »

امیرحسین بعدها برایم تعریف کرد: «وقتی به بیمارستان رسیدم، همکاران بابا را یکی‌یکی در راهروی بیمارستان دیدم؛ بعضی زخمی بودند و بعضی... دیگر برنگشته بودند. پرسیدم: «پس بابای من کجاست؟ »

خیلی ناراحت بودند، اما چیزی نمی‌گفتند. سراسیمه به طرف اورژانس دویدم. یکی از دوستان بابا تا من را دید، بغلم کرد. پرسیدم: «بابام کجاست؟ » در حالی که گریه می‌کرد، گفت: «بابات به آرزوش رسید. »

پرسیدم: «پس پیکر بابام کجاست؟ »

گفت: «هنوز نتونستیم پیداش کنیم. »»

ساعت از ۱۲ شب گذشته بود و من هنوز از ماجرا بی‌خبر بودم. دل‌آشوب بودم و دلم چیزی را گواهی می‌داد که نمی‌خواستم باور کنم؛ انگار قلبم می‌گفت ناصر عزیزم شهید شده است، اما خودم مدام این حقیقت را انکار می‌کردم.

در همین حال، برادرم و مادرم از شهرستان مراغه تماس گرفتند و گفتند: «می‌آییم تبریز. »

گفتم: «اینجا که خبری نیست؛ برای چه می‌خواهید نصف شب راه بیفتید و بیایید؟ »

چند لحظه بیشتر نگذشته بود که همکاران همسرم به خانه آمدند. از نگاهشان می‌شد فهمید اتفاقی افتاده است. آمده بودند تا خبر شهادت آقا ناصر را به من بدهند.

همان لحظه، فقط گفتم: «إِنَّا لِلَّهِ وَإِنَّا إِلَیْهِ رَاجِعُون. » و به رضایت خداوند راضی شدم؛ چرا که خودم سال‌ها شهادت را برای او آرزو کرده بودم.

آن شب، ناصر به آرزویی رسید که سال‌ها در دل داشت و من نیز سال‌ها برای رسیدنش دعا کرده بودم.

جلسات هفتگی قرائت حدیث کساء، محفل نورانی‌ای بود که دل همسر شهید ناصر اسدی را بیش از پیش با آرزوی شهادت همسرش پیوند می‌زد.

او دعای آن روز را این‌گونه روایت می‌کند: «در طول ۳۰ سال زندگی مشترک، هر بار که به مراسم روضه می‌رفتم، آقا ناصر به من می‌گفت: «حاج‌خانم، اگر از ته دلت برای من آرزوی شهادت کنی، دعایت مستجاب می‌شود. »

با همسران همکاران آقا ناصر، جلسات هفتگی قرائت حدیث کساء برگزار می‌کردیم. در یکی از همین مراسم‌ها، همسر یکی از همکاران دعا کرد: «خدایا، همسران ما خیلی زحمت می‌کشند؛ زحمت‌هایشان را با شهادت پاداش بده. »

آن روز، از ته دل گفتم: «الهی آمین. »

حالا که به آن روزها فکر می‌کنم، می‌فهمم دعایی که از عمق دل برآمد، چه سرنوشت بزرگی برای زندگی من رقم زد؛ دعایی که روزی به اجابت رسید و ناصر را به آرزوی دیرینه‌اش رساند. »

هنگام مبارزه با اسرائیل شهید می‌شوم

حرف‌هایش که به اینجا می‌رسد، به یاد خاطره‌ای می‌افتد که فرمانده آقا ناصر برایش تعریف کرده بود: «وقتی در جبهه بودیم، هر وقت آقا ناصر پیکر شهدا را می‌دید، با ناراحتی به من می‌گفت: «این رفیقم هم شهید شد، ولی من شهید نشدم. »

من به او می‌گفتم: «شهادت لیاقت و سعادت می‌خواهد. »

بعد از پایان جنگ هم یک روز آمد و گفت: «جنگ هم تمام شد، ولی شهادت نصیب من و شما نشد. »

آقا ناصر در حالی که قدم می‌زد، به طرف من برگشت و گفت: «من ماندم تا در راه مبارزه با اسرائیل شهید شوم. »

آن روز حرفش را به شوخی گرفتم، اما وقتی خبر شهادتش را در روز ۲۳ خرداد شنیدم، تمام آن حرف‌ها دوباره در ذهنم زنده شد؛ حرف‌هایی که سال‌ها پیش گفته بود و حالا معنای دیگری پیدا کرده بود. »

ناصر، به عنوان رزمنده مدافع حرم، علاقه داشت برای دفاع به سوریه اعزام شود.

یکی از همکارانش به او گفته بود: «اگر بروی، حاج‌خانم خیلی ناراحت می‌شود. خدای ناکرده اگر اتفاقی برایت بیفتد، ما چطور باید جواب همسرت را بدهیم؟ »

ناصر در پاسخ گفته بود: «شما فکر می‌کنید من در سوریه شهید می‌شوم؟ من آنجا شهید نمی‌شوم. »

گویی خودش می‌دانست که پایان مسیرش جای دیگری رقم خواهد خورد.

به شهید اسماعیل اخلاص خیلی علاقه داشت هر وقت گلزار شهدای مراغه می‌رفتیم به این شهید عزیز احترام نظامی می‌گذاشت.

بنا به وصیت خودش پیکر مطهرش را به مراغه آوردیم و همان‌طور که دوست داشت با این شهید عزیز همنشین شد.

راوی پیشرفت

در اردوهای راویان پیشرفت که دانشجویان برای بازدید از پیشرفت‌های صنایع نظامی به محل کار آن‌ها می‌رفتند خیلی با آن‌ها دوست و رفیق بود.

حتی در یکی از این بازدیدها یکی از مسؤولان اردوی دانشجویی به این شهید گفته بود، چند نفر از دانشجویان موضوع پوشش و حجاب را خوب رعایت نکرده‌اند و البته خودمان از این موضوع ناراحت هستیم.

آقا ناصر پرسیده بود این دانشجویان کجا هستند؟ گفت در ماشین نشسته‌اند

آقا ناصر با روی خوش به استقبال آن دانشجویان رفته و آن‌ها را به داخل مجموعه آورده بود. همان دانشجویان بعد از شهادتش به خانه ما آمده و برایش گریه می‌کردند.

چرا همه جا عکس بابام زدند؟

همسر شهید اسدی‌دوست حرف‌هایش را به دلتنگی‌های دخترش پیوند می‌زند و می‌گوید:" دخترم حسنا موقع شهادت پدرش ۶ سال داشت. یک سال و نیم است مرا پیر کرده. هر روز دلتنگی بابایش را می‌کند.

روزهای اول شهادت پدرش که مراسم ختم و رفت‌وآمد زیاد بود دخترخاله و دختردایی‌هایش در اتاقی با او بازی می‌کردند. از بچه‌ها می‌پرسد چرا همه‌جا عکس بابای مرا چسبانده‌اند؟

تصمیم گرفتم موضوع را بگویم.

گفتم حسنا بریم پایین و عکس بابا را نگاه کنیم. گفت مامان بریم. در خانه از سردار شهید سلیمانی زیاد حرف می‌زدیم. قشنگ او را می‌شناخت.

به زبان کودکی گفتم حسنا سردار سلیمانی که خوب می‌شناسی یه دختر داره به اسم زینب هم قد تو هست. میدونی که بابای زینب یک قهرمانه.

میدونی وقتی زینب باباش شهید شد چی گفت: زینب گفت من به بابام افتخار می‌کنم که یک قهرمان هست.

دو، سه جمله گفتم یک‌لحظه حسنا مکث کرد. گفتم دخترم الان بابای تو هم یک قهرمان شده.

حسنا با تمام وجود جیغ کشید که هنوز هم‌صدای جیغ و گریه‌اش در گوشم است. گفت من نمی خوام بابام قهرمان بشه. بابای من بیارید. من بابام می خوام. شب به‌سختی خوابید وقتی صبح بیدار شد، دیدم همه لب و دهانش آفت‌زده و دخترم مریض شده.

هر صبح دعای فرج می‌خوانیم تا بابا بیاد

ناهید خانم می‌گوید: «فقط به حسنا گفتم: «دخترم، از ته دلت دعا کن آقا امام‌زمان (عج) ظهور کند. هر وقت امام‌زمان(عج) بیاید، بابای ما هم کنارش می‌آید. »

حالا یک سال و نیم است که هر صبح، وقتی از خواب بیدار می‌شویم، حسنا دست‌های کوچولوی دخترانه‌اش را بالا می‌گیرد و می‌گوید: «دعای فرج می‌خوانم تا امام‌زمان(عج) زودتر بیاید و من هم بابام را ببینم. »

و این‌گونه، هر صبح، دلتنگی یک دختر شش‌ساله با امید به یک دیدار دوباره آغاز می‌شود؛ دلتنگی‌ای که با دعای فرج، رنگ انتظار و امید می‌گیرد. »

بهشت شماره تلفن نداره

«حسنای عزیزم هنوز رفتن بابایش را باور نکرده است. هر وقت دلش می‌گیرد و گریه می‌کند، می‌گوید: «مامان، علم که پیشرفت کرده... بهشت شماره‌ تلفن نداره به بابا زنگ بزنیم؟ به دوستان یابا بگو شماره بهشت رو به ما بدن تا با بابا حرف بزنیم. »

رابطه حسنا و بابایش پر از خاطرات شیرین و ساده‌ای بود که حالا برای من و دخترم به گنجی از دلتنگی تبدیل شده است.

آقا ناصر هر وقت به خانه می‌رسید، اولین کارش این بود موهای بافته‌شده حسنا را باز کند. چند بار موهایش را شانه می‌زد و دوباره از اول برایش می‌بافت.

با حسنا کارتون نگاه می‌کرد. شب‌ها هم موقع خوابیدن می‌گفت: من قصه گفتن بلد نیستم. ولی با گوشیم یه قصه قشنگ برات باز می‌کنم هر دو کنار هم به قصه گوش می‌کردند.

حسنا هر بار که به مزار بابا می‌رود، برایش گل قرمز می‌خرد و می‌گوید " بابا ناصر این گل را دوست داشت. "

حالا دیگر از آن روزها فقط خاطره مانده است. هر روز عصر، همان ساعتی که قرار بود بابا از راه برسد، هر دوی ما بی‌اختیار چشم به در می‌دوزیم. اما دری باز نمی‌شود و صدای قدم‌های آشنای ناصر را نمی‌شنویم. حالا هر روز عصر که زمان آمدن بابا می‌رسد، هر دوی ما پژمرده می‌شویم؛ من از دلتنگی همسرم و حسنا از دلتنگی پدری که هنوز چشم‌انتظار آمدنش است.

____________

معصومه درخشان

این اطلاعیه از شهرداری تبریز بازنشر شده است. متن رسمی و کامل در پایگاه منبع در دسترس است.
مشاهدهٔ متن در پایگاه منبع

موارد مرتبط