شهر، مدرسه خاموش فرهنگ عمومی

شهریار تبریز/ بیژن آقابیگی: از همین رو، اگر قرار است چهاردهم آبان، روز فرهنگ عمومی، فراتر از یک مناسبت تقویمی معنا پیدا کند، باید پرسشی جدی را پیش روی مدیریت شهری قرار دهیم: شهرداریها برای ارتقای فرهنگ عمومی چه میکنند و مهمتر از آن، آیا شیوه اداره شهر به تقویت فرهنگ مطلوب زندگی جمعی کمک میکند؟
این پرسش، بهویژه برای شهری چون تبریز که هویت تاریخی، سرمایه فرهنگی و پیشینه دیرپای مدنیت از مؤلفههای اصلی شخصیت آن است، اهمیتی دوچندان دارد. شهری که به گذشته خود میبالد، ناگزیر باید درباره کیفیت زندگی امروز و فردای شهروندانش نیز حساس باشد. تاریخ پرافتخار، زمانی به سرمایهای زنده تبدیل میشود که در رفتار اجتماعی، مسئولیتپذیری شهروندی، کیفیت روابط انسانی و توانایی جامعه برای مواجهه با مسائل معاصر بازتاب پیدا کند.
مسئله این نیست که شهر چقدر از گذشته خود سخن میگوید؛ مسئله آن است که این گذشته چگونه به کیفیت زندگی امروز پیوند میخورد و چه افقی برای آینده میگشاید.
فرهنگ عمومی؛ محصول زندگی روزمره
فرهنگ عمومی مفهومی گستردهتر از فعالیتهای رسمی فرهنگی است. عادتها، ارزشها، هنجارها و شیوههای رفتار مشترک مردم در عرصههای مختلف زندگی اجتماعی، بخشی از این مفهوم را تشکیل میدهند. به همین دلیل، فرهنگ عمومی را نمیتوان به کلاسهای آموزشی، برنامههای مناسبتی، فعالیتهای هنری یا تولیدات تبلیغاتی محدود کرد.
در واقع، فرهنگ در جایی شکل میگیرد که انسانها زندگی میکنند، با یکدیگر مواجه میشوند، قواعد مشترک را میآموزند و درباره حقوق و مسئولیتهای خود تجربه کسب میکنند. خیابان، میدان، پارک، مدرسه، بازار، ایستگاه اتوبوس، محله و حتی ساختمانهای عمومی، همگی میتوانند بر کیفیت این تجربه اثر بگذارند.
یان گل، معمار و شهرساز دانمارکی، در پژوهشهای خود درباره رابطه زندگی عمومی و فضای شهری، بر ضرورت مطالعه همزمان محیط کالبدی و فعالیتهای انسانی تأکید میکند. در این رویکرد، شهر مطلوب فقط مجموعهای از ساختمانها و زیرساختها نیست؛ شهری است که امکان حضور، مکث، حرکت و تعامل را برای انسانها فراهم میکند. اهمیت این نگاه در آن است که کیفیت شهر را نه صرفاً از روی نقشهها و تصاویر معماری، بلکه با مشاهده زندگی واقعی مردم میسنجد. برای آشنایی با مبانی این رویکرد میتوان به کتاب How to Study Public Life[۱] اثر یان گل و بیرگیت اسواره مراجعه کرد.
از این منظر، پیادهراهی که امکان قدمزدن ایمن را فراهم میکند، پارکی که خانوادهها در آن احساس آرامش دارند، میدانی که میزبان فعالیتهای جمعی است و کتابخانهای که دسترسی به دانش را تسهیل میکند، تنها اجزای کالبدی شهر نیستند؛ این فضاها بخشی از زیرساخت اجتماعی و فرهنگی شهر به شمار میروند.
البته نباید تصور کرد که طراحی مناسب بهتنهایی رفتار شهروندان را تغییر میدهد. فرهنگ عمومی از تعامل پیچیده عوامل اقتصادی، اجتماعی، آموزشی، نهادی و محیطی شکل میگیرد. بااینحال، مدیریت شهری از این جهت موقعیتی ویژه دارد که با بخش بزرگی از تجربه روزانه مردم سروکار دارد و میتواند محیط مساعدتری برای شکلگیری رفتارهای مسئولانه و روابط اجتماعی سالم ایجاد کند.
شهر؛ آینه فرهنگ و آزمون مدیریت
یکی از خطاهای رایج در سیاستگذاری فرهنگی، جداکردن فرهنگ از کیفیت حکمرانی و ارایه خدمات عمومی است. گویی میتوان از شهروندان انتظار رعایت قانون داشت، بیآنکه کیفیت اجرای قانون و عدالت در دسترسی به خدمات را جدی گرفت؛ یا از مردم خواست در حفظ پاکیزگی شهر مسئولیتپذیر باشند، بیآنکه زیرساخت مناسب، جمعآوری منظم پسماند و اطلاعرسانی مؤثر فراهم شود.
فرهنگ مسئولیتپذیری، تنها با توصیه به مسئولیتپذیری شکل نمیگیرد. شهروند باید بتواند رابطهای معنادار میان رفتار خود، عملکرد نهادهای عمومی و نتیجه اقدامات جمعی مشاهده کند.
اگر قرار است فرهنگ پیادهمداری تقویت شود، مسیرهای پیاده باید ایمن و قابل دسترس باشند. اگر هدف، افزایش تعامل اجتماعی است، فضاهای عمومی باید برای گروههای مختلف سنی و اجتماعی امکان حضور فراهم کنند. اگر از مشارکت شهروندان سخن میگوییم، باید برای حضور واقعی آنان در فرایند تصمیمگیری و ارزیابی برنامهها نیز سازوکار وجود داشته باشد.
در اینجا، مدیریت شهری از یک مجری خدمات به یکی از بازیگران اصلی شکلدهی به تجربه اجتماعی شهر تبدیل میشود؛ نه به این معنا که شهرداری مسئول همه رفتارهای فرهنگی جامعه است، بلکه از آن جهت که تصمیمهایش میتوانند فرصتهای زندگی جمعی را تقویت یا محدود کنند.
از منظر جامعهشناسی نیز فرهنگ را نمیتوان صرفاً مجموعهای از پیامهای آموزشی دانست. بخش مهمی از هنجارهای اجتماعی در تعاملات روزمره، تجربههای مشترک و مشاهده رفتار دیگران آموخته میشوند. بنابراین، سیاست فرهنگی زمانی میتواند اثربخشتر باشد که آموزش، محیط مناسب، مشارکت و عملکرد قابل اعتماد نهادهای عمومی را در کنار یکدیگر قرار دهد.
مدیریت شهری پیش از آنکه فرهنگ را به شهروندان آموزش دهد، باید در شیوه اداره شهر به آن وفادار باشد.
این اصل، معیاری برای سنجش فاصله میان گفتار فرهنگی و عملکرد واقعی مدیریت شهری نیز به شمار میرود.
از بوگوتا تا سئول؛ وقتی سیاست شهری با فرهنگ پیوند میخورد
تجربه برخی شهرهای جهان نشان میدهد که مدیریت شهری میتواند فرهنگ شهروندی را نه صرفاً با موعظه، بلکه با ترکیبی از آموزش اجتماعی، اصلاح محیط و تغییر شیوه تعامل نهادها با مردم دنبال کند.
در بوگوتا، پایتخت کلمبیا، آنتاناس موکوس در دوره شهرداری خود در دهه ۱۹۹۰ و اوایل دهه ۲۰۰۰، مفهوم «فرهنگ شهروندی» را در مرکز بخشی از سیاستهای شهری قرار داد. او با بهرهگیری از روشهای ارتباطی خلاقانه، نمادها، طنز و مداخلات آموزشی تلاش کرد میان رفتار شهروندان، رعایت قواعد عمومی و مسئولیت اجتماعی ارتباط برقرار کند.
برای مثال، استفاده از هنرمندان پانتومیم در تقاطعها برای جلب توجه به رفتار رانندگان و عابران، یکی از شیوههای متفاوت این دوره بود. هدف، صرفاً اعلام ممنوعیت نبود؛ بلکه ایجاد موقعیتی بود که شهروند بتواند رفتار خود را در برابر قواعد مشترک و واکنش جامعه بازنگری کند
پژوهش فلیپه کالا بوئندیا[۱] با عنوان «تشویق بهجای تنبیه؛ سیاستگذاری فرهنگ شهروندی در تجربه مدیریت شهری بوگوتا»
که در سال ۲۰۱۰ منتشر شد، این رویکرد را از منظر سیاست فرهنگی و آموزش شهروندی بررسی میکند.
این تجربه نشان میدهد که مدیریت شهری میتواند از ابزارهای فرهنگی و ارتباطی برای طرح مسایل عمومی استفاده کند؛ اما نباید آن را نسخهای بینقص یا الگویی قابل انتقال بدون تغییر دانست. موفقیت هر سیاست به زمینه اجتماعی، کیفیت اجرا، اعتماد عمومی و تداوم برنامهها وابسته است.
در سئول، پایتخت کره جنوبی، تجربه احیای رودخانه چئونگگچئون نمونه دیگری از پیوند سیاست شهری با کیفیت زندگی عمومی است. این پروژه، مسیر آبی تاریخیای را که برای سالها زیر پوشش زیرساختهای خودرومحور قرار گرفته بود، دوباره به فضای شهری بازگرداند و به یکی از محرکهای بازآفرینی مرکز شهر تبدیل شد.
گزارش بانک جهانی درباره بازآفرینی زمینهای شهری، این پروژه را بخشی از تحول گستردهتر مرکز سئول معرفی میکند؛ تحولی که با احیای فضای سبز عمومی و بازنگری در سیاستهای توسعه شهری همراه بود.
اهمیت این تجربه برای بحث ما، صرفاً در اجرای یک پروژه زیستمحیطی نیست. نکته اصلی آن است که تصمیمهای کالبدی و زیرساختی میتوانند بر فرصتهای حضور مردم، کیفیت تجربه شهری و نحوه استفاده از فضاهای عمومی اثر بگذارند، تصور کنید در نیمههای دهه ۸۰ زمانیکه پروژه آبدار کردن مهرانهرود (میدانچایی) از سوی شهردار وقت مطرح شد، اندیشهایی که به احیای رودخانه چئونگگچئون و تحول شهری سئول انجامید بر این پروژه ابتر مانده حاکم میشد، قطعاً یکی از زیباترین و قویترین جاذبههای گردشگری تبریز خلق میشد.
با اینحال، نمیتوان از احیای یک رودخانه مستقیماً نتیجه گرفت که فرهنگ عمومی شهر بهطور کامل تغییر کرده است. درسی که میتوان از این پروژه گرفت، ضرورت پیوند میان طراحی شهری، محیطزیست و کیفیت زندگی اجتماعی است.
در ایران نیز پلازای متروی جهاد تهران نمونهای قابل توجه است. این پروژه که در سال ۲۰۲۳ تکمیل شد، با بازطراحی ورودی مترو و ایجاد فضایی متناسب با حضور و تعامل عابران، کوشید یک محدوده عمدتاً عملکردی را به فضایی شهری با ظرفیت مکث و فعالیت جمعی تبدیل کند. این پروژه در سال ۲۰۲۵ برنده جایزه معماری آقاخان شد.
همانند این پروژه نیز میتوانست در ایستگاه متروی میدان ساعت تبریز و در قالب پروژه بازآفرینی میدان ساعت(اطلس) اجرا شود و یا اینکه در ایستگاه در دست احداث میدان دانشسرا (مقابل استانداری) و با الهام گرفتن از آثار فاخر معماری و ابنیههای تاریخی طراحی و با توجه به پتانسیل محل مورد بحث به اجرا گذارده شود.
درس این تجربه برای تبریز روشن است: گاهی ارتقای کیفیت زندگی شهری نه به پروژهای عظیم، بلکه به بازاندیشی دقیق در یک فضای روزمره نیاز دارد؛ فضایی که اگر درست طراحی و اداره شود، میتواند از محل عبور صرف به مکانی برای حضور و تعامل تبدیل شود.
این نمونهها نشان میدهند که سیاست فرهنگی، الزاماً از ساختمانهای فرهنگی آغاز نمیشود؛ گاهی از خیابان، فضای سبز، ایستگاه مترو و نحوه سازماندهی زندگی عمومی آغاز میشود.
فرهنگسراها؛ از تقویم مناسبتها تا متن زندگی محله
با وجود اهمیت فضاهای عمومی، نمیتوان از نقش مستقیم نهادهای فرهنگی مدیریت شهری غافل شد. در این میان، فرهنگسراها ظرفیت ویژهای دارند؛ زیرا میتوانند میان سیاستگذاری فرهنگی، نیازهای واقعی محله و مشارکت شهروندان ارتباط برقرار کنند.
اما تحقق این ظرفیت، مستلزم بازنگری در یک پرسش بنیادی است: آیا فرهنگسرا باید صرفاً محل برگزاری کلاس، جشنواره، نمایشگاه و مراسم باشد یا میتواند به نهادی زنده برای یادگیری اجتماعی، گفتوگو و مشارکت محلهای تبدیل شود؟
پاسخ، به معنای نفی ضرورت کلاسها، جشنوارهها و فعالیتهای هنری نیست. مسئله آن است که این فعالیتها تا چه اندازه با نیازهای جامعه ارتباط دارند و چه اثری بر زندگی روزمره شهروندان میگذارند.
اگر موفقیت یک فرهنگسرا فقط با تعداد برنامهها، شمار شرکتکنندگان و میزان هزینهکرد سنجیده شود، ممکن است مهمترین پرسش بیپاسخ بماند: پس از پایان برنامه، چه چیزی در زندگی محله تغییر کرده است؟
چنین نهادی بهجای آنکه صرفاً مصرفکننده برنامههای از پیش تعیینشده باشد، به یکی از کانونهای تولید ایده، همکاری اجتماعی و یادگیری جمعی تبدیل میشود.
برای تحقق این رویکرد، نخستین گام، پذیرش تفاوتهای محلهای است. نیازهای یک محله برخوردار از جمعیت جوان، با محلهای دارای جمعیت سالمند یا بافت تاریخی متفاوت است. بنابراین، نسخه واحد فرهنگی برای همه مناطق شهر، نمیتواند پاسخگوی تنوع نیازها باشد.
هر فرهنگسرا باید با شناخت ویژگیهای جمعیتی، اجتماعی و فرهنگی محدوده خود، اولویتهایش را تعیین کند؛ اولویتهایی که ممکن است در یک محله بر کتابخوانی و فعالیتهای نوجوانان متمرکز باشد و در محلهای دیگر، بر تعامل بیننسلی، میراث محلی یا مشارکت محیطزیستی تأکید کند.
گام دوم، تبدیل شهروندان از مخاطب صرف به شریک برنامهریزی فرهنگی است. حضور نمایندگان گروههای سنی مختلف، هنرمندان، مربیان، فعالان اجتماعی و شهروندان محله در فرایند نیازسنجی و ارزیابی میتواند به واقعیترشدن برنامهها کمک کند.
گام سوم، پیوند فعالیتهای فرهنگسرا با مسائل واقعی زندگی شهری است. فرهنگ ترافیک، حفاظت از محیطزیست، مسئولیتپذیری اجتماعی، حقوق شهروندی، گفتوگوی بیننسلی و تقویت روابط همسایگی، موضوعاتی نیستند که صرفاً با نصب تابلو یا انتشار پیام آموزشی به نتیجه برسند. این مسایل به تجربه عملی، همکاری مستمر و فراهمکردن فرصت مشارکت نیاز دارند.
اهمیت چنین برنامههایی در آن است که فرهنگ را از سطح دانستن به سطح تجربهکردن منتقل میکنند.
فرهنگسراهای تبریز؛ ظرفیتی برای پیوند هویت و آینده
برای تبریز، بازتعریف مأموریت فرهنگسراها میتواند فرصتی برای پیوند میان میراث فرهنگی شهر و نیازهای زندگی معاصر باشد.
هویت تبریز فقط در بناهای تاریخی، بازار، مساجد، موزهها و یادمانهای آن خلاصه نمیشود. این هویت در زبان، ادبیات، موسیقی، هنرهای بومی، خاطرات جمعی، شیوههای معاشرت و تجربه زیسته مردم نیز حضور دارد.
فرهنگسراها میتوانند بخشی از این سرمایه را ثبت، بازخوانی و به نسلهای جدید منتقل کنند؛ از مستندسازی تاریخ شفاهی محلهها و معرفی مشاغل قدیمی گرفته تا کارگاههای صنایعدستی، برنامههای ادبی و فعالیتهای مشترک میان نسلها.
اما حفظ هویت شهری نباید به تکرار گذشته محدود شود. شهری که به میراث خود وفادار است، باید بتواند آن را با نیازهای امروز پیوند دهد و برای آینده بازآفرینی کند.
از همین رو، فرهنگسراهای تبریز میتوانند علاوه بر پاسداشت میراث، به میدان تجربههای فرهنگی نو نیز تبدیل شوند؛ جایی برای خلاقیت جوانان، فعالیتهای هنری مشارکتی، گفتوگوی اجتماعی و آزمودن ایدههایی که کیفیت زندگی شهری را ارتقا میدهند.
این رویکرد، بهویژه زمانی اهمیت پیدا میکند که فرهنگسراها با مدارس، دانشگاهها، کتابخانهها، انجمنهای تخصصی و سازمانهای مردمنهاد همکاری کنند. در این صورت، بهجای فعالیتهای پراکنده و موازی، امکان شکلگیری شبکهای از یادگیری و مشارکت اجتماعی در سطح شهر فراهم میشود.
البته تحقق این هدف به برنامهریزی، منابع کافی، مدیریت حرفهای و ارزیابی مستمر نیاز دارد. صرف تغییر عنوان یا افزودن چند برنامه تازه، برای تبدیل فرهنگسرا به نهادی محلهمحور کافی نیست.
فرهنگ را باید سنجید، نه فقط برگزار کرد
یکی از الزامات تحول در سیاست فرهنگی مدیریت شهری، تغییر معیارهای ارزیابی عملکرد است.
تعداد برنامهها و شرکتکنندگان، اطلاعاتی مفیدند، اما برای داوری درباره اثربخشی سیاست فرهنگی کافی نیستند. باید پرسید چه گروههایی به برنامهها دسترسی پیدا کردهاند، چه میزان مشارکت مستمر شکل گرفته، آیا همکاری میان شهروندان تقویت شده و آیا برنامهها توانستهاند در حل مسایل واقعی محله سهمی داشته باشند؟
شاخصهایی مانند تنوع گروههای مشارکتکننده، میزان دسترسی گروههای کمتر برخوردار، استمرار فعالیتهای داوطلبانه، رضایت شهروندان، شکلگیری طرحهای مشترک محلهای و کیفیت همکاری میان نهادهای محلی میتوانند در این ارزیابی مورد توجه قرار گیرند.
همچنین، انتشار عمومی نتایج و استفاده از ظرفیت دانشگاهها و متخصصان حوزههای معماری، شهرسازی، جامعهشناسی و روانشناسی محیطی میتواند به افزایش اعتبار ارزیابیها کمک کند.
هدف چنین نظامی نباید صرفاً رتبهبندی فرهنگسراها باشد؛ بلکه باید به مدیران نشان دهد کدام روشها مؤثرترند، کدام برنامهها به بازنگری نیاز دارند و منابع محدود چگونه میتوانند به شکلی عادلانهتر و اثربخشتر تخصیص یابند.
این رویکرد با ضرورت مشارکت مردم و نگاه نظاممند به اصلاح فرهنگ عمومی نیز همخوانی دارد؛ موضوعی که در اسناد مربوط به روز فرهنگ عمومی مورد تأکید قرار گرفته است.
روز فرهنگ عمومی؛ فرصتی برای بازنگری در مسئولیت مدیریت شهری
چهاردهم آبان و روز ملی فرهنگ عمومی میتواند فرصتی برای فراتررفتن از بیان اهمیت فرهنگ و طرح پرسشهایی درباره عملکرد واقعی نهادهای مسئول باشد.
آیا سیاستهای فرهنگی شهر با مسایل روزمره مردم ارتباط دارند؟ آیا فضاهای عمومی برای حضور گروههای مختلف اجتماعی مناسباند؟ آیا فرهنگسراها در شناخت نیازهای محله و مشارکت شهروندان نقش دارند؟ آیا موفقیت برنامههای فرهنگی با شاخصهای روشن ارزیابی میشود؟ و آیا میان آنچه مدیریت شهری از شهروندان انتظار دارد و آنچه در عمل برای آنان فراهم میکند، تناسب وجود دارد؟
پاسخ به این پرسشها میتواند نقطه آغاز یک بازنگری جدی در سیاست فرهنگی شهر باشد.
مدیریت شهری برای ارتقای فرهنگ عمومی باید از ظرفیتهای مختلف خود بهصورت هماهنگ استفاده کند: از طراحی و نگهداری فضاهای عمومی تا کیفیت خدمات، از برنامهریزی محلهمحور تا مشارکت اجتماعی و از فعالیتهای فرهنگسراها تا ارزیابی علمی نتایج.
در این مسیر، شهرداری نه جایگزین خانواده و نظام آموزشی است، نه میتواند بهتنهایی همه مسایل فرهنگی جامعه را حل کند، نقش مدیریتشهری فراهمکردن محیطی مساعد برای زندگی جمعی، تقویت فرصتهای مشارکت و ایجاد هماهنگی میان سیاستهای شهری و اهداف فرهنگی است.
در نهایت، فرهنگ عمومی را نمیتوان صرفاً در روزی از تقویم جستوجو کرد؛ باید آن را در کیفیت هر روز زندگی شهروندان دید.
در شهری که مردم بتوانند با امنیت و آرامش قدم بزنند، از فضاهای عمومی استفاده کنند، در تصمیمهای مرتبط با محله خود سهم داشته باشند، با تفاوتهای یکدیگر کنار بیایند و در قبال محیط زندگیشان احساس مسئولیت کنند، فرهنگ از سطح شعار فراتر رفته و به بخشی از تجربه زیسته جامعه تبدیل میشود.
و در این میان، فرهنگسرا زمانی به رسالت واقعی خود نزدیک میشود که از محل برگزاری برنامههای فرهنگی، به کانونی برای پرورش مشارکت، خلاقیت، گفتوگو و مسئولیتپذیری اجتماعی بدل شود.
شاید مهمترین معیار موفقیت مدیریت شهری در حوزه فرهنگ همین باشد: نه اینکه در طول سال چند برنامه فرهنگی برگزار کرده است، بلکه اینکه تا چه اندازه شرایطی فراهم آورده تا شهروندان، هر روز، فرهنگ زندگی مشترک را در شهر تجربه کنند.
چهاردهم آبان، اگر قرار است معنایی فراتر از یک مناسبت داشته باشد، باید یادآور همین مسئولیت باشد: ساختن شهری که نهفقط محل سکونت انسانها، بلکه بستر رشد فرهنگی، بلوغ اجتماعی و تمرین شهروندی باشد.
۱«چگونه زندگی عمومی را مطالعه کنیم»
این کتاب نوشتهٔ یان گل (Jan Gehl)، معمار و شهرساز دانمارکی، و بیرگیت اسواره (Birgitte Svarre) است و به روشهای مطالعه و ارزیابی زندگی عمومی در فضاهای شهری میپردازد.
۲ فلیپه کالا بوئندیا پژوهشگر، استراتژیست ارشد دادخواهی و فعال حقوق اجتماعی و مدنی اهل کلمبیا است از تألیفات او میتوان به «تولیدکنندگان فرهنگی در تغییرات اجتماعی آمریکای لاتین» اشاره کرد.
مشاهدهٔ متن در پایگاه منبع